تبليغاتX
آنگاه که دیوانه شدم

دقیقا چهار سال است که اینجا می نویسم. همه اش همین است. من می آیم می گویم چهار سال است که توی این خراب شده می نویسم و توی خواننده توی دلت می گویی خب!

همین و هیچ کس جز خودت نمی فهمد که چهار سال یعنی چه... چهار سالی که دنیا دنیا تغییر کرده ام... چهار سالی که گذشت به همین راحتی (یا بهتر ناراحتی)... چهار سالی که چهار سال قبلش فکرش را هم نمی کردم که به اینجا برسد. فکرش را نمی کردم وقتی چهار سال تمام بشود صاحبش حس چهل سالگی داشته باشد...

خنده دار است. تمام هستی اینجا از یک چیز سرچشمه می گیرد. تمام بود و نبود اینجا از جای دیگری ست... از روح دیگری ست... اینجا دنیای ارواح است... دنیایی که با آرزو شروع شد... با "آرزو"... با "رویا"...  

دوم دبیرستان لعنتی و نوشتن در اینجا و بهترین لحظات زندگیم... جرئت خواندن سالهای قبل را ندارم... بغض ته گلویم می چسبد وقتی نوشته هایم را می خوانم... مخصوصا آن شادهایش را... مخصوص آنهایی که پر از سرخوشی ست... یک چیزی ته گلویم می چسبد که تحملش سخت است... تنها چیزی که آرامم می کند این لذت بی نهایت از درد است.

بگذار حالا در این حزن چهار سالگی بگویم که فقط و فقط به خاطر این متن شروع به وبلاگ نویسی کردم :

 

"دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويی که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمی يابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند، می ترسيد راه برود، می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد. قدری ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زنگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشيد بگذارد.می تواند... او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمينی را مالک نشد، مقامی را به دست نياورد اما... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روی چمن خوابيد. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زيسته بود"

 

واقعیت این است که نوشتنم هیچ ربطی به معنا و مفهوم این نوشته ندارد... هیچ ربطی ندارد... حتی آن موقع معنای متنش را هم نمی فهمیدم... حتی حس خاصی هم نسبت به این نوشته نداشتم ولی باور کنید دلیل نوشتنم این متن است... همین متن لعنتی...

 

بعد از چهار سال... می خواهم بگویم که پشیمان نیستم... پشیمان نیستم به خاطر کرده ها و نکرده هایم... فقط، فقط آرزو داشتم می توانستم این فاصله های زمانی لعنتی را از میان بردارم...

بعد از چهار سال این جمله ی اولین نوشته م تمام حال من است: " از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیدم ، آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن ، زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند."



+ اراجیف گفته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 23:58  توسط تاکتیو 

 

سه سال و یک روز...



 

+ اراجیف گفته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 23:29  توسط تاکتیو 


دیدن مداومش روی صفحه تلوزیون...

هنوز کشیدن حرف سین موقع خوش خط نوشتن ذهنم رو مشغول میکنه... یه سین کشیده و بلند...

و خب انگار یه چیزی مچاله میشه توی دلم... و این تلوزیون لعنتی...




+ اراجیف گفته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 23:52  توسط تاکتیو 

 

                               

اریک! نمی دونم چرا دو هفته س توی ذهنم جا خوش کردی! نمی دونم چرا یک دفعه احساس می کنم "باید" از تو بنویسم... یک دفعه احساس می کنم "هستی"!... دو هفته س فکر می کنم هستی و باید ازت بنویسم... بنویسم که چقدر دوست دارم! بگم که کافی بود جای یه شخصیت تو هر کتاب قصه ای می بودم تا از خدای دنیای قصه ها خواهش کنم منو به قصه تو بفرسته... بگم که تمام شخصیت های واقعی زندگیم به اندازه یک شخصیت کتاب قصه نمی ارزه... بگم که مرز دنیای واقعی با خیالم قاطیه... بگم که مهم نیس تو چقدر غیرواقعی هستی، بگم که دوست داشتنت به اندازه غیرواقعی بودنته...


In sleep he sang to me,
in dreams he came ...

that voice which calls to me and speaks my name…

 

اریک! تو مزخرف ترین شخصیتی هستی که یه کتاب قصه عاشقانه می تونه داشته باشه... و خب من ذاتا از مزخرف ترین ها خوشم میاد... و ذاتا کسایی رو دوست دارم که هیشکی دوستشون نداره...

 

Your/My spirit and my/your voice in one combine…

Sing, my Angel of Music!

 

اریک! یه چیزی رو می خوام بت بگم ولی اینجا نمیشه... تو خودت بهتر می دونی چرا انقدر دوستت دارم... می دونی که چرا احساس می کنم هستی.. اریک تو خوب می دونی که چی میگم... می دونی که نخواستن یعنی چی... و می دونی که خواستن یعنی چی.. همین کافی نیس؟... می دونی یه چیزایی به نظر کم توقعی میاد ولی خب من توی این کم توقعی گیر کردم... یه چیزایی حتی یه ذره ش هم بسه... حتی یه ذره ش هم بسه... فقط بودنش کافیه... فقط یه ذره... فقط یه ذره... اریک... فقط یه ذره... همین یه ذره...

Say you'll share with me, one love, one lifetime ...
say the word and I will follow you ...
Share each day with me ... each night

اریک! چقدر صحبت کردن با کسی که توی کتاب قصه هم نقش "شبح" رو بازی میکنه لذت بخشه... اریک، دوستت دارم چون صاحب موسیقی شب هستی... دوستت دارم چون شبح شبی... چون صدای قشنگی داری.... چون صورت زشتی داری... دوستت دارم چون گاهی بدجنس میشی... دوستت دارم چون حسودی.... دوستت دارم چون "فرشته موسیقی" هستی... هرچند خالی بسته باشی و فرشته موسیقی نباشی ولی خب به نظر من هر کسی صاحب موسیقی شب باشه  فرشته موسیقی میشه... بر ما نازل شو!

 

                                      

 

کتاب شبح اپرا، داستان مردی ست با چهره ای که در نقاب پوشانده... اریک! در اعماق سردابه های اپرایی در پاریس زندگی می کند و زندگی شبح واری دارد... چهره دیو مانند اریک باعث شده همیشه مخفی بماند و نقاب بزند و به همین خاطر مردم به اشتباه فکر می کنند اریک انسان نیست بلکه شبح... اریک عاشق یکی از خواننده های اپرا به نام کریستین می شود و...

 

تا به حال 6 اقتباس از این داستان ساخته شده که جدید ترین اونها مربوط به سال 2004. فیلم موزیکال و بسیار خوش ساخت و پر از آهنگ و نمایش های باله فوق العاده ست. نکته جالب در فیلم، چهره اریک است. در داستان اریک بسیار کریه توصیف شده، چهره ای که نگاه کردن به اون در تحمل بشر نیست ولی در فیلم، اریک بسیار خوش قیافه تر از رقیب عشقیش "رائول" است. اریک با چهره مردونه خیلی جذاب تر از اون رائول مزخرف با قیافه دخترونشه! کارگردان فیلم به وضوح عاشق اریکه. تلاش زیادی در بدجنس نشون دادن اریک کرده ولی تمام تلاش ها بی نتیجه س... تمام این بدجنسی ها به جذابیت اریک اضافه میکنه. در نسخه اصلی کتاب، اریک هرگز مرتکب قتل نشده (آدما خودشون باعث مردنشون میشن!) ولی در فیلم اریک به وضوح آدم میکشه. پایان داستان در کتاب و فیلم متفاوته. در کتاب شخصیتی به نام "ایرانی" وجود داره که در فیلم به کلی وجود همچنین شخصیتی نفی شده. حتی در کتاب قسمتی از داستان در ایران اتفاق می افته ولی در فیلم همچین موضوعی حتی ذکر هم نمیشه.

 

                                     

 

با صرف نظر از تمام این اختلاف ها، فیلم آنچنان موسیقی پر هیبت و فوق العاده ای داره که نمیشه ازش گذشت. صدای دو خواننده اصلی ترکیب بی نظیری رو ساخته... مخصوصا صدای شخصیت اریک و بازیگرش که به لطف هرچه تمامتر (!) نقش اریک رو بازی کرده... لیریک های فیلم بی نظیره...

در هفته گذشته بارها و بارها ساندترک فیلمش رو گوش کردم... هرچی بیشتر گوش میدم نکات بیشتری از موسیقیش دستم میاد... لحظه هایی از موسیقی که به وجدم میاره... مخصوصا صدای اریک... صدای بم و خاصی که قابل رقابت با صدای لطیف (!) رائول نیست...

 

                                

 

بین این همه صحنه دوست داشتنی مجذوب یکی از آخرین سکانس ها شدم... جایی که اریک، رو به روی جعبه موسیقی نشسته و شعر بالماسکه رو زمزمه میکنه... فک کنم حالت نگاه کردنش هیج وقت یادم نره...

 

                          

 

Masquerade!
Paper faces on parade...
Masquerade!
Hide your face, so the world will
never find you…

خب اریک... نوشتم... حالا راحتم میگذاری؟

 

 

+ اراجیف گفته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 3:2  توسط تاکتیو 


امروز مطلبی در وبلاگی خواندم که تمام تمام تمام احساسم بود... مطلبی که دلم نمی خواهد لینکش کنم ولی تمام احساس فاجعه ام در تک تک جمله هایش بود... در تک تک لحظه ها...

خیلی گشتم... خیلی... هر روز و هر لحظه و هر جایی که بودم... روی کف زمین... تو صورت تک تک آدم هایی که از رو به رو می آیند... در تمام بودن ها...

خیلی گشتم... خیلی رویاها رو نزدیک کردم... از کنار تمامش رد شدم...

خب، فراموشم نمی شود... حتی یک لحظه... رویاها گاهی می آیند و هرگز نمی روند... می آیند که ماندگار شوند... می آیند و با ما بزرگ می شوند... بزرگ می شوند... انقدر بزرگ که از قفس تن می زند بیرون... انقدر بزرگ که دیگر جا نمی شود... گاهی حتی قد خیالم از قد روحم بالاتر می رود...

من نه فراموش کرده ام و نه حتی یک لحظه به چیزی جز رویا فکر کرده ام... رویایی که بود و هست و می ترسم که بماند و می دانم که می ماند...

کاش میشد بگویم چقدر عاشق فعل "ترسیدن" هستم... عاشق ترسیدنم... عاشق ترسوها شدم... به "ترسیدن" که فکر می کنم پشت چشم هایم گرم می شود... هزار بار بخوان... "من می ترسم".... من می ترسم... من می ترسم...

باورش سخت است ولی من تک تک جمله ها را از برم... حتی از گفتم جمله ها هم می ترسم... از خواندن شعر ها هم... به من بود در جواب تمام مشاعره ها فقط یک بیت می خوانم... ولی از خواندن آن بیت هم می ترسم...

چرا؟

فعل را بیخیال! از ضمیرها هم می ترسم... از نهاد و گزاره هم... حتی مسند و مفعول و حرف ندا و منادا!...

 

یک چیزهایی وقتی در درون آدم ریخت، ریخت... یک چیزهایی وقتی رفت، رفت... برای فرو نریختن چیزهایی وقتی مسئول باشی، مسئولی... وقتی حدیث نفست گند بزند به هستی بقیه پس بهتر از چاک دهنت را ببندی و حتی نگویی عاشق کدام حرف الفبایی... باید چاک دهنت را ببندی و نگویی کدام بیت از خود بی خودت می کند... باید خفه خون بگیری تا به مسئولیتت گه نخورد!

 

یک چیزهایی هرگز قابل مقایسه نیستند.... قابل مقایسه یا هیچ چیز نیستند...

 

چقدر سخت است نگفتن... و تو همیشه راست می گفتی...




+ اراجیف گفته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 1:35  توسط تاکتیو 


  

               





+ اراجیف گفته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 1:13  توسط تاکتیو 


دلم می خواد یک باره دیگه توی راهرو خِرَد ببینمت... (تاکتیو این جمله را استاتوس کرده بود)

 

+کی رو؟

-تو چی فکر می کنی؟

+آره]نیشخند[ ؟

-آره...

+]قهقهه[...

-چه خاطره ای اومد تو ذهنت؟

+همون راهرو مدرسه که دوشاخه میشد. یک طرفش دستشویی بود... ولی اون طرفش منظورته... آرره؟

-آرره...

+]قهقهه[

-]قهقهه[... یادته چرا داشتیم از اون راهرو رد می شدیم؟

+داشتیم می رفتیم ناهارخوری؟

-نه... یکشنبه ها زنگ آخر ورزش داشتیم... داشتیم می رفتیم سالن ورزش

 

امشب مثله هر سال، شب بیست و یکم رمضون افطاری خرد دعوتیم... و من فقط دلم می خواد یک بار دیگه تو راهرو ببینمت... دلم واست تنگ شده لعنتی... دلم می خواد یک باره دیگه توی راهرو خِرَد ببینمت...


                                      راهرو نام برده...



+ اراجیف گفته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 6:1  توسط تاکتیو 


"عقل سرخ" خواندن ها تمامی ندارد... آن شیدایی که بار اول از خواندن گرفتارش شدم هنوز هم با من است... "عقل سرخ" ها پیوند خورده بود به شیدایی دیگری که از خواندنش سرمست می شدم... گرفتارش شدم... گرفتار... گرفتاری این "عقل سرخ" خوانی ها اول از سرخی اش بود تا "عقل"... یکپارچه همه چیز سرخ شد... همه کس سرخ شدند... افکار به سرخی گرایید... عقلمان هم سرخ شد... روحم از عظمت سرخی منقلب شد، بر افروخته شد، او هم سرخ شد...

گرفتار "سرخی" شدم تا "عقل"...

شیخ ما... آی شیخ شهاب الدین سهروردی... "عقل سرخ"ت کف نفس را از من ربود... همه چیزمان را سرخ کرد... خیلی جلوی خودم را می گیرم تا نگویم قرمز... نگویم که عشق "عقل سرخ"ت حتی افزون تر از "پیکان جوانان قرمز گوجه ای" بود... البته تو می دانی من اول عاشق "پیکان جوانان قرمز گوجه ای" بودم... قبل تر هم...

 

"چون در آن شخص بنگرستم محاسن و رنگ روی وی سرخ بود، پنداشتم که جوان است، گفتم ای جوان از کجا می آیی؟"

تاب بقیه ی داستان را داری؟... نه خب.. به این سادگی ها هم نیست... چند بار این عبارات را خوانده ام؟

" گفت ای فرزند، این خطابت به خطاست، من اولین فرزند آفرینشم تو مرا همی جوان خوانی؟ گفتم از چه سبب محاسنت سپید نگشته؟ گفت محاسن من سپید است و من پیری نورانی ام...."

بقیه ش که حالیمان نمی شود... بیا ادعای خر فهمی هم نکنیم... عمری فلاسفه وقت گذاشته اند گفتند این کتاب سراسر رمز است... این بقیه ش است که گرفتار می کند... سپید است یا سیاه یا سرخ...

"پس گفتم ای پیر از کجا می آیی؟ گفت از پس کوه قاف که مقام من آنجاست و آشیان تو نیز آن جایگه است اما تو فراموش کرده ای"....

یک بار سرخی را قرمز شنیدم... یک بار سرخی را بوییدم... در سرخی گیر کردم... گرفتار شدم... روبانم سرخ بود... فقط برای "عقل سرخ" ت...

"آن کس که تو را در دام اسیر گردانید و این بندهای مختلف را بر تو نهاد و این موکلان را بر تو گماشت مدت هاست که مرا در چاه سیاه انداخت و این رنگ سرخ که می بینی از آنست، وگرنه من سپیدم و نورانی..."

آن قدر خوانده ام که خط هایش را حفظ بشوم... مثل آن بیت های مثنوی... مثل تمام رنگ ها و سرخی هایی که شنیدم.... مثل خواب های ندیده ای که خواندم... مثل سیاهی هایی که یک باره همه اش سرخ شد... حتی قرمز تر از "پیکان جوانان قرمز گوجه ای".... حتی قرمز تر... حتی سرخ تر... حتی قرمز گوجه ای...

 

 

برای من فرقی بین "پیکان جوانان قرمز گوجه ای" و "عقل سرخ" نیست... فلسفه جفتشان یک چیز است... فاصله جفتشان یکی ست... پیمودن این فاصله ست که توان و تاب و طاقت را می گیرد...





+ اراجیف گفته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 1:36  توسط تاکتیو 


چند وقت است این آهنگ را نشنیده ام؟ چه مدت است که حساب سال و ماه و روزش از دستم خارج شده است؟ چند وقت است هان؟ چند وقت است که بی رگی ام را داد نمی زنم؟ اصلا چند وقت است که تصمیم گرفتم بی رگ باشم؟

نه... یک روز هم بی آرزو تمام نشده... حتی یک روز... گفتم خالی ام... زر زدم خب!...

اگر تعریف جنون این نباشد پس چیست؟... یکی بیاید بگوید جنون چیست؟ جنون کجاست؟ کی از مرزش رد می شویم؟ آخ که فقط این وسط یک "ارمیا" می خواهد‍! بین همه حرف های امیرخانی فقط با همین یک تیکه اش که گفته بود (حالا درست یادم نیس ولی ماهیتش این بود) "نویسنده هیچ آدمی که آدم باشه پیدا نکرد مجبور شد ارمیا را از کتاب اولش بیاورد اینجا!"، یعنی با این تیکه اش عشق کردم... حتی خیال بافی هم غیر عقلانی میاد... حتی اونجا هم کسی نیس...

دیشب (چند شب قبل) حساب کردم... به عبارتی عددش میشه 1004!..

احساس می کنم رو لبه پشت بوم واستادم.... احساس می کنم همه زندگیم اون لحظه ای که دل آدم خالی میشه وقتی از لبه پشت بوم به پایین نگاه می کنه... دلم همش خالی میشه... همش...

 

نمی دونم چرا همچین دعایی کردم... ولی می دونم خدا فقط دعای منو برآورده کرد... مطمئنم... اطمینانی که اون لحظه داشتم... نه خوش حال بودم و نه ناراحت... بی حس بودم... اطمینانی بود که خدا بهم داده بود... می دونستم... اصلا خودم دعا کردم... خودم از خدا خواستم... خود لعنتی احمقم خواستم...

 

می دونم... خیلی وقته که محو شدم... حتی دیگه سایه هم نیستم... خستگی مداوم از روزها... از شب ها... از تک تک لحظه ها...

 

دارم خفه میشم... می دونم... راست بود... دارم خفه میشم... همه حرف ها راست بود... کاش تجربه م بیشتر بود... اشتباهم بخشیدن بود... کاش نمی بخشیدم... کاش میشد بخشش رو پس گرفت...

تمام این خامی ها زجرم میده... تمام این بیهودگی ها... از صرف مصدر "بودن" داره حالم بهم می خوره... کاش تمام بود من نبود... کاش نبودن رو برام صرف می کردن...

 

از اول دبیرستان دغدغه ذهنم بازی بود... من یه جایی از این بازی مات شدم... مات موندم... بدون هیچ کیشی، مات شدم... از بازی ذهن و فکر خسته ام... این بار می خوام تاس بندازم... هیچ وقت جفت شیش نیاوردم... زمان لعنتی ترین مفهوم دنیاست...

 

باز تمام حرف ها ماند... نگفتنی ست... من، من... اعتراف می کنم که آنچه می خواستم بنویسم را ننوشتم...

 

 

امروز: بزار دروغ نگم... خیلی دلم می خواست اوضاع طور دیگه ای بود... 



+ اراجیف گفته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 21:18  توسط تاکتیو 

 

تو وبلاگ جوجه خردی های فارق التحصیل امسال یه چیزی دیدم که بدجوری قهقهه خندم رو به هوا برد... هه... بنده خداها خبر ندارند سال بعد "شاشو های خردی"، از فضای مزخرف دانشگاه حتی شاش بند هم می شوند...

نوشته اند:

" در خرد هم هر سال چند تایی هرمیون گرنجر پیدا می شدند که با خرخونی ها و خود شیرینی ها شون بروند روی مغز بقیه.

تا جایی که بچه ها اسم مدرسه رو این جوری معنی کردند:

"خرد" : خرخون ریدمون دیابتی!

نا گفته نماند که همون خرخون ها(ی هرمیون صفت)اسم مدرسه رو این جوری اصلاح کردند:

"خرد" : خزندگان راه دانش! "

 

+ اراجیف گفته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 14:41  توسط تاکتیو